تبليغاتX
آخر شاهنامه
فرهنگی و اجتماعی
 اقلیم و غذا(رویکرد انسان شناسی)

فقر وغنا، دین ومذهب، طبقه ی اجتماعی، محیط جغرافیایی، محیط روانی و حتی تمایلات سیاسی، اینها چیزهایی است که میتواند موجبات اختلاف در رژیم و اداب تغذیه وسلامت شود. از سواحل تایلند گرفته که از هیچ جونده و حشره ای در رژیم غذایی خود دریغ نمی ورزند تا کشورهای اسلامی که به دلایل دینی و همینطور غیر دینی محدودترین سفره ها را ( از نظر میزان تابوهای غذایی ) دارند سیر تحول و تغییرات غذایی از گذشته نه حتی چندان دور تا به امروز که مدرنیته و امدن فرهنگ جهانی با نمادهایی چون کوکاکولا و مک دونالد شرایط مطلوبی را بری محققان فراهم می کند که به مطالعه ی فرهنگ غذا و تغییرات آن و همینطور چگونگی اشاعه آن به مثابه پدیده ای فرهنگی و اجتماعی بپردازند.

در میان موجودات انسان شاید تنها موجودی است که توانسته رژیم غذایی خود را از گیاه خواری صرف در میان انسانهای نخستین به رژیمی همراه با گوشت تغییر دهد. به عبارتی در جهان حیوانی را نمی توان یافت که چنین تطور و تغییری را در نحوه ی تغذیه خود به وجود آورده باشد. رژیم غذایی انسانهای نخستین چیزی بوده است مانند شمپانزه ها که می دانیم که با انسان دارای تباری مشترک بوده اند. شمپانزه ها عمومأ از گیاهان و میوه های درختی و حشرات مانند مورچه ها تغذیه می کنند. به عبارتی تغییرات رژیم غذایی از گیاه خواری به گیاه خواری همراه با گوشت (به این جهت که مشخص شده است که گوشت در رژیم قبایل بدوی نیز کمتر در دسترس است و رژیم غذایی آنان را بیشتر گیاهان تشکیل می دهد) را بعضی محققان اولین قدم انسان در راه تغییرات و داستان تکامل انسان میدانند. البته محققانی نیز هستند که نقش گرداوری غذا را مهم تر از شکار میدانند و بدین جهت نقش زنان را در تکامل انسان مهمتر از مردان. (مردم شناسی جنسیت، امیلیا نرسیسیانس)

انسان به تدریج راه تکامل را با ایجاد ابزار شکار و کشف اتش و همچنین فنون جمع آوری و نگهداری غذا می پیماید و در نتیجه با یک جهش عظیم (از نظر تاریخی) به دوره ی فرهنگ پذیری میرسیم. ابتدا لازم است که تعریفی از فرهنگ ارائه شود تا سوءتفاهم احتمالی از نظر معنایی که فرهنگ می تواند داشته باشد رفع گردد. فرهنگ در ادبیات فارسی با مفاهیم مختلفی از جمله علم و دانش تا معانی روشنفکرانه ای مانند "بافرهنگ" که به معنی مبادی آداب و اهل مطالعه و در صورت فاقد بودن چنین خصوصیاتی "بی فرهنگ" خواهد بودامده.

تا کنون دست کم صدوپنجاه تعریف مختلف از فرهنگ ارائه شده است. هر محققی بنابر ایده ها و افکار خود تعریفی ارائه کرده اما اکثر آنها با قدیمی ترین تعریفی که از فرهنگ توسط ادوارد برنت تایلر در کتاب "فرهنگ ابتدایی" ارائه شده است تا حدود بسیار زیادی موافقت دارند این تعریف امروزه جامع ترین و معروف ترین تعریف از فرهنگ است:"فرهنگ مجموعه پیچیده ایست که شامل معارف، سنن و بالاخره تمام عادات و رفتار و ضوابطی است که فرد بعنوان عضو جامعه از جامعه ی خود فرا می گیرند و در برابر آن جامعه وظایف و تعهداتی را بر عهده دارد."(زمینه فرهنگ شناسی، محمود روح الامینی)

همان طور که پیش تر نیز گفته شد فرهنگ در ادبیات فارسی بامعنایی محدودتر مانند علم و دانش و هنر بکار رفته که از تعریف تایلر بر می آید که فرهنگ شامل اینها است و جز اینها نیز هست. فرهنگ به معنای لغوی آن از پیشوند "فر" به معنی پیش آمد و نیز به عنوان اسم با معنی شکوه و درخشندگی و بزرگی و کلمه "هنگ" از ریشه اوستایی به معنی کشیدن و سنگینی و وزن می باشد. (زمینه های فرهنگ شناسی، محمود روح الامینی)

غذا را و طباخی را جلوه هایی از هنر و فنون و می دانیم. بدین معنی که گرچه جزئی از فرهنگ مادی و ملموس فرهنگ است اما از معتقدات یعنی جلوه های غیر مادی فرهنگ نیز مایه می گیرد. اداب سفره و نقش اجتماعی مادر به عنوانرکن اساسی خانه که اعضای خانه را وحدت می بخشد و سفره جایی است که در مکانی خاص و زمانی خاص اعضای خانه به دور آن جمع خواهند شد و این ادابی است که با تغییرات اجتماع و ایجاد خانواده های هسته ای رو به کمرنگ شدن گذاشته است. اما جز این، معتققدات اجتماعی نیزدر صرف غذا دخیل بوده فی المثل تأکید و تشویق بیش از حد متصوفه در کم خوری و امساک شدیدیاهمنوازی و همراهی گروه های چپ با اقشار محروم جامعه که در تمامی جهان خود را سخن گوی قشر زحمت کش می دانستند و قس علی هذا.

به طور کلی بایستی گفت که در عقاید برخی اندیشمندان تغذیه و دسترسی به منابع رکن اساسی را در حیات ادمی دانسته :"عشق و گرسنگی به دنبال هم می ایند مجموع زندگی نیز برداری می چرخد که کانون بزرگ ان تغذیه و تناسل است . تغذیه وسیله ای است برای تولیدنسل و تولیدنسل وسیله ایست برای تغذیه . ما می خوریم تا زنده بمانیم و به بلوغ رسیم و با ازدواج هستی خود را تکمیل کنیم و با توالد و تناسل از تن رو به زوال خود حیات نوی بیرون دهیم که نیروی خود را برای تغذیه و رشد و نمو از سرگیرد شاید پیکر و اندامی نغزتر از پیش بیاید." (ویل دورانت)

شاید این گفته را بتوان از دیدگاهی تاریخی توضیح داد جایی که مارکس نبرد آینده را نبرد طبقات اجتماعی میداند و سرنوشتی که بشر تا کنون داشته است در آینده نیز تغییری برای آن متصور نیستیم. به نظر سنت بو: "در عالم هیچ چیز از شکم محترم تر نیست و آوای هیچ نعره ای بلند تر از فریاد فقر نیست و از همین جا مشکل دوران معاصر سرچشمه می گیرد زیرا در میان نوع بشر اکثریت بیشتر از انکه در اندیشه ی درک لذایذ معنوی باشند برای زنده ماندن و ادامه حیات خویش، خروش دارند." (تاریخ تحولات اجتماعی جلد6 ،مرتضی راوندی)

در تاریخ ایران نیز لفظ"خوانسالار" مقام و موقعیت ویژه ای در دربار پادشاهان داشته. در دربار ساسانیان خوانسالار مکلف بود از هر جهت غذای شهریار و نزدیکان او را مورد دقت قرار دهد و از خطرات احتمالی جلوگیری کند.

با این مقدمه که گفته شد می پردازیم به نقش اقلیم در غذا که ما ایرانیان به حق به اندیشمند بزرگ تاریخمان ابونصر فارابی (متولد 257 هجری) افتخار می کنیم که اولین کسی بوده است که به تأثیر اقلیم و نوع تغذیه در خلق و خوی آدمیان توجه کرده و می گوید:"اختلاف اب و هوا سبب پیدایش اختلاف در نوع نباتات و حیوانات غیرناطق می شود و در نتیجه در انواع کشت و زرع، اختلاف در نوع تغذیه آدمیان پدید می آید و همین عامل سبب اختلاف در خلق و خوی طبیعی مردمان میگردد. (همان)

در جهان سه مرکز اشاعه طبخ و آشپزی می شناسند اول ایتالیاست که تمامی اروپائیان و کشورهایی که تحت تأثیر مستقیم اروپا بوده اند در واقع حتی اگر اختلافاتی از نظر نوع غذا داشته باشند اما اساس پخت خود را از آن فرهنگ کسب کرده اند. دوم چین که شاید آنچه به عنوان غذای چینی در رستورانهای عالم ارائه می شود در خود این کشور ناشناخته باشد. سوم ایران است که سنت آشپزی خود ا کنتر در رستورانهای جهان به نمایش می گذارد. (البته اگر از استثنائات بگذریم)

تفاوت اقایمی را در این سه عرصه گسترده به وضوح می توان مشاهده کرد و نزدیکی اب و هوای کشورهای با سنت طباخی مشابه را. اما از این گذشته در عرصه ای کوچکتر در پهنه جغرافیایی متنوع ای مانند جغرافیای ایران تیز می توان اختلاف زیادی در نحوه ی طبخ و مواد غذایی مورد استفاده مشاهده کرد.

در واقع در هر مکانی تا انجا که ممکن است سعی می شود از مواد در دسترس در همان محل استفاده شود. تنها این کشتی های تجاری اروپایی و انقلاب صنعتی بود که قهوه و برنج و کاکائو را فی المثل به اروپا آورد . اینجنین مدرنیتهودر واقع پست مدرنیته بوده است که با تنوعی شگفت آور در شهری مانند لس انجلس انواع و اقسام غذا ها از ژاپنی و ایرانی تا هندی و ایتالیایی را قابل دسترسی می کند.

در کشوری مثل عربستان که با بیابانهای خشک روبروئیم و بجز قسمتهای جنوبی و جنوب غربی ان که برای کشاورزی مناسب است در باقی نقاط غذای مردم بجز گوشت شتر و خرما نیست و باقی غذا ها در واقع تجمل به حساب می آمد. (لااقل در گذشته) اما جغرافیای متنوع ایران به سفره های ایرانیان نیز تنوع بخشیده.

چنین تنوعی را در دو مرکز اشاعه دیگر یعنی چین و ایتالیا نیز میتوان دید. شاید بتوان پدید آمدن هنر طباخی و آشپزی را به تنوع گیاهان و البته میوه هایی که می تواند در نقاط مختلف زیست بوم یافت شود ربط داد و شاید نیز رفاه و اسایش است که می تواند قوه ی خلاقه آدمی را از فراهم آوردن گیاهان و جانوران صرف به سمت ترکیب و خلق مزه ها و طعم های جدید بکشاند و شاید نیز به عکس این نیاز آدمی به نگهداری غذابوده است که سبب ایجاد فنون نگهداری شده و دست آخر فراهم آمدن مجموعه ای از مواد و مهیا شدن برای ترکیب و طبخ.

هر سه این احتمال ها را می توان در این سه پهنه جغرافیایی، ایران، چین و ایتالیا جست و البته موارد موارد نقض این احتمالات نیز وجود دارد. هر سه پهنه اقلیمی و اب و هوایی متنوع دارند که انواعی از مواد و حیوانات را در آن می توان یافت که البته پهنه های دیگری نیز در جهان می توان جست که چنین تنوعی را دارا باشند. هر سه پهنه در دوره های تقریبأ طولانی از تاریخ خود طعم رفاه و آسایش را چشیده اند و هر سه نیز به لزوم نگهداری و آینده نگری به جهت در خطر بودن موجودیتشان رسیده اند. (در ایران البته کمی بیشتر)

اما آنچه می توان گفت این است که هر کجا که به دلایل اقلیمی طبیعت خان گسترده خود را رو به انسان نگشود آدمی به ناجار طریقت حیوانی پیشه کرده و به گوشت خواری تنها روی آورده. (قطب شمال و بیابانهای سوزان)

بعض محققان گوشت خواری انسان را وابسته می دانند به تشکیل خانواده های پدرسالارانه از این رو که این مردان بودند که به دلایل قوای جسمانی و همچنین موانع بیولوژیک زنان توان شکارگری بیشتری داشته اند. چنین نقش اقتصادی را دلیل بر قدرت تصمیم گیری بیشتر می دانیم اما زنان که عمومأ گردآورنده گیاهان بوده اند و به همین دلیل است که در جوامعی که گیاه خواری رواج دارد ودر دورانی که غذای انسان را گیاهان تشکیل می داده، زنان قدرت بیشتری از لحاظ اجتماعی داشته اند و عکس این موضوع را در جوامع شکارگر مانند اسکیمو ها به وضوح می توان دید.

|+| نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
 چنین گفت زرتشت
من به شما ابر انسان را می آموزانم.انسان چیزی است که بر او چیره می باید شد. برای چیره شدن بر او چه کرده اید؟

هان! من به شما ابرانسان را می آموزانم. ابرا نسان معنای زمین است . بادا که اراده ی شما بگوید: ابرانسان معنای زمین باد!

روزگاری کفران خدا بزرگ ترین کفران بود. اما خدا مرد و در پی آن این کفران گویان نیز بمردند. اکنون کفران زمین سهمگین ترین کفران است و اندرونه ی آن "ناشناختنی" را بیش از معنای زمین پاس داشتن.

به راستی که انسان رودی است آلوده. دریا باید بود تا تا رودی آلوده را پذیرا شد و ناپاکی نپذیرفت.

هان! به شما ابرانسان را می آموزانم:اوست این دریا. در اوست که خواری بزرگتان فرو تواند نشست.

آنچه به آسمان میرسد فریاد خرسندی شماست نه گناه کردنتان. فریاد تنگ چشمی شما در گناه کردن است که به آسمان میرسد!

کجاست آن آذرخشی که زبان بر شما بساید؟ کجاست آن مایه ی شیدایی که باید در شما کوبیده شود؟

هان! بر شما ابرانسان را می آموزانم: اوست آن آذرخش اوست آن مایه ی شیدایی!

چون زرتشت چنین گفت یکی از میان مردم فریاد بر آورد: "آنچه باید درباره ی بند باز شنیدیم. حال بگذار خودش را نیز ببینیم!" و مردم همگی به زرتشت خندیدند. اما بند باز که گمان کرده بود این سخنان اشاره به اوست کار خویش آغاز کرد.

                                                                                                                                 فریدریش نیچه

                                                                                                                        ترجمه: داریوش آشوری

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مسعود در شنبه دوازدهم آبان 1386  |
 
دستی که سیلی میزند،نمیداند ،  گاهی، ماهی تنگ عاشق نهنگ میشود...... بیهوده سرم داد میکشند. نمیدانند، دیگر ماهی شده ام و رودخانه ات از من گذشته است.

 

ما را عظیم تر از این آرزویی نمانده است، که به جستجوی فریادی گم شده، برخیزیم. 

|+| نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه نهم آبان 1386  |
 چو ایران نباشد تن من مباد
به تازگی جمهوری آذربایجان( که در واقع باید اران نامیده شود) نقشه ای چاپ کرده است و در آن مناطقی از ایران را با نام آذربایجان جنوبی مشخص کرده است. من بدون هیچ اظهار نظری این نقشه را روی سایت میگذارم و از شما دوستان میخواهم درباره آن اظهار نظر کنید.  

 در ضمن نظر  شما را به خواندن تکه هایی از مقاله ای که آن را از سایت آذرگشناسب برداشته ام جلب میکنم.

   http://www.azarghasnasb.net

۱.نفشه ای که مورد نظر  اوست" آذربایجان جنوبی"، برای به اصطلاح ایالتِ فدرال، اما در واقع کشور آذربایجان است، البته تازگی ندارد و در تارنماهای تورکانِ  ایران گریز، بارها منتشر شده بود.

 

۲.اگر دقت کنید، بخوبی پیداست که مرز این محدوده با دیگر نقاط کشور و ارمنستان و ترکیه پررنگ کشیده شده و مرز آن با ارانِ قفقاز کمرنگ!! یعنی مثلا این خطوط، مرز آذربایجان خیالی را با دیگر مناطق در حد تمایز دو کشور نقاشی کرده ولی با اران در حد استانهای یک کشور! و اصولا در هیچ جای نقشه، نامی از ایران نیست! مرزهای ایران با عراق هم محو شده!!!!

 

۳.استانهای:

 

1- آذر غربی

2- آذر شرقی

3- اردبیل

4- زنجان

5- قزوین

6- همدان

7- مرکزی

 

به طور کامل جزء آذربایجان قرار گرفته و نیز:

 

8- شهرستان بیجار در استان کردستان

9- شهرستانهای آستارا- تالش- رضوانشهر- بندر انزلی- هشتپر توالش- فومن- صومعه سرا -  ماسال- شفت در استان گیلان جزو آذربایجان به شمار آمده! ((جالب است در حالی که از درج نام شهر کوچک "گیو" مضایقه نشده اما از 9 شهرستان استان گیلان که به آذربایجان بخشیده شده، جزء آستارا، هیچ نامی برده نشده!))

 

۴.حکایت: مردی در گذرگاه زمین را به چشم می کاوید. از او پرسیدند: چیزی گم کردی؟ گفت: بله یک ده شاهی داشتم که گم شده. دقایقی گذشت و به یکباره مرد روی زمین خم شد و سکه ای یافت و در جیب گذاشت و دوباره به کار کاوش ادامه داد! پرسیدند ظاهرا که ده شاهی پیدا شد! دیگر دنبال چه می گردی؟! مرد در پاسخ گفت: این ده شاهی را جستم حالا دنبال مال خودم می گردم!!

حالا حکایت جناب نظمی ماست که: در جغرافیای خیالی آذربایجان بزرگ همه را آذری فرض می کنند و برای دیگر گویشوران ساکن در آن جغرافی حق سرزمینی نمی شناسند. اما اگر چند روستا ترک زبان در بیرون از جغرافیای سه برابر شده ترسیمی خودشان هم پیدا کنند، در صدد  الحاق هم زبانانشان به سرزمین مادر هستند!!

ایشان از تعیین حدود اذربایجان بر اساس جغرافیای تاریخی دم می زنند!

۵.مبدا این جغرافیای تاریخی کی می باشد؟! ما که نگران بحث جغرافیای تاریخی نیستیم .از دل امپراطوری هخامنشیان 44 کشور  روئیده اند. آیا ما هم می توانیم نسبت به مصر و لیبی و آسیای صغیر و یونان و .... ادعا داشته باشیم، چون بیش از دو قرن بخشی از خاک ایران بوده اند؟! این داستان در دوره های اشکانی و ساسانی و صفویه هم بعد با ابعاد کوچکتری ادامه یافته است.

تازه این داستان قیاس مع الفارق است! ایران هخامنشی و پس از آن موجودیت تاریخی و مستقل داشته در حالی که در طول تاریخ، حکومت و یا  کشور و دولتی مستقل به نام آذربایجان نداشته ایم، که اکنون به استناد دوران حاکمیت آن درخواست کنیم آب رفته به جوی باز گردد!

 

۶.مردم ایران نگاهی که به مسولین داشته اند هرگز قومی نبوده . در انتخابات ریاست جمهوری سه دوره اول  مردم مناطق به قول آنها فارس به نامزدهای به قول شما آذربایجانی رای دادند و اصولا همین کار در دوره های بعد تکرار شد. در انتخابات ششم مردم مازندران به همشهری خود آقای ناطق نوری رای ندادند بلک یک معمم یزدی را برگزدیدند و  نیز مردم عرب زبان خوزستان هم به جای رای به  همشهریشان آقای شمخانی، به اقای خاتمی رای دادند!!

۷.خوب چه مایه بی انصافی لازم است که کسانی اشکالی در کشور ببینند و به گردن شونیستها یی یبندازند که نمی دانیم در ساختار حکومت چه جایگاهی را اشغال کرده اند!! آنها چند استاد سالخورده دانشگاه تهران نظیر دکتر پرویز ورجاوند را به شدت می کوبند و نمی گویند این استاد هفتاد ساله جلوی کدام طرح صنعتی یا اقتصادی را گرفت که به آذربایجان نرسد!

این نقشه هم به موضوع ما چندان بی ربط نیست. به نوشته ای که کنار خوزستان زده توجه کنید.

 

|+| نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه نهم آبان 1386  |
 
ما، در مشرق امید، خانه ای ساختیم از اصل بلور، باد اما آن را با خود برد.

بار دیگر هم خانه ای خواهیم ساخت، باز از اصل بلور، باز در مشرق.

بار دیگر هم ....

                                                       نادر ابراهیمی      نادر ابراهیمی

|+| نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه نهم آبان 1386  |
 
ای چرخ فلک خرابی از کینه تست

  بیدادگری شیوۀ دیرینۀ تست

ای خاک اگر سینۀ تو بشکافند

بس گوهر قیمتی که در سینۀ توست

|+| نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه نهم آبان 1386  |
 روز جهانی کوروش

روز هفت آبان برابر ب بیست نهم اکتبر به عنوان روز جهانی کوروش نام گرفت. آرامگاه کوروش واقع در پاسارگاد نیز از طرف سازمان یونسکو مکانی مقدس شناخته شده. حکومت ایران و سازمان میراث فرهنگی حکومت اسلامی نیز به این روز را به رسمت شناخته است. جناب آقای رحیم مشایی از این روز با نام روز تولد کوروش نام برده!!!!!!!!!! به هر روی باعث مسرت و خوشحالی است و همین اظهار نظرات آقایان حاکی از پیشرفت در فرهنگ گفتاری ایشان است. به هر روی اینان تا چندی پیش از  تاریخ قابل اعتنای ایران را نه حتی از دوره بعد از اسلام بل از بر آمدن حکومت صفویه و نه حتی آن بلکه از رویداد پانزده خرداد میدانستند. اما گویا این اندک پیشرفت را هم پاس نداشتند و در مقابل گردهمایی دوستداران کوروش در مقابل پاسارگاد به مانند یک تجمع ضد دولتی عمل کردند.

به هر روی این روز فرخنده را به تمامی آنانی که این نوشته را میخوانند تبریک میگویم. خاصه دوستداران ایران و یهودیان آزاده و تمامی کسانی که جهل و جنگ و تعصب به تنگشان آورده. به یاد بیاورید که ۲۵۴۴ سال پیش مردی بوده که بر خلاف رسم آن روزگار بعد از تصرف شهرها نه میسوزانده نه چپاول میکرده نه به بردگی میکشانده نه از مردم بیچاره غنیمتی میبرده نه از خون مردمان رودی میساخته و از آن رود برای خود نان میپخته( اشاره به حجاج بن یوسف است) و نه از سر مردمان مناره میساخته (تیمور لنگ). و تمامی انچه بر سر جهان آمد فردا های جنگهای قادسیه و جلولا و نهاوند و ... آمد در نظر این بزرگ مذموم بوده.

باشد که مردم جهان کمی پند گیرند.     

|+| نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه نهم آبان 1386  |
 دین و نوگرایی

آسيب پذير ترين ركن سنت كه در تقابل با نوگرايي قرار خواهد گرفت بي شك دين خواهد بود. زيرا كه جهان بيني ديني كه روابط منظم و مكانيكي را در طول ساليان دراز بر اجتماع خود روا داشته در تعارض با جهان بيني سكولار است كه از اركان نوگرايي به شمار ميرود يا دست كم اينگونه تصور مي شود.

چنين معضلي را براي غرب نمي توان متصور بود زيرا نوگرايي در غرب از دل سنت بيرون امده است و دين خود طبق آنچه كه ماكس وبر در "اخلاق پروتستاني" شرح داده است در نفوذ و گسترش سرمايه داري و در نتيجه نو گرايي موثر بوده است.بعلاوه دين در غرب تصويري تماميت خواهانه نداشته است كه در تمامي امورى كه مي توان متصور بود رفتار دينداران منوط به اجازه ی دين باشد و اين نيز خود از مشكلات پيش روي نوگرايان كاسته بود. هر چند آنان نيز در عصر روشنگری دچار تناقضاتي با دين بوده اند.

ظهور مدرنيته و تغيرات مادي و روش زندگي باعث به وجود آمدن علوم انساني شد كه اخلاق سكولار را در تقابل با اخلاق ديني كه توان توضيح هويت، اخلاق و نظام ارزشي جديد را نداشت مطرح كرد. علوم انساني در دل تحولات ناشي از نوسازی ايجاد شدند و تعيين مبداء و آينده آدمي نقشي بود كه اين علوم بر عهده گرفتند. زين پس معلمان اخلاق تنها كشيشان نبودند بلكه اخلاق جديد را روشنفكران در كلاس درس دانشگاهها آموزش مي دادند و در قوانين كشور خود مي گنجاندند. با جدايي دين از دولت كه حاصل انقلابات قرن هجدهم اروپا بوده است اخلاق ديني نيز از اخلاق سكولار كه حاكم بر روابط اجتماعي و سياسي انسانها بوده جدا شد. چنين جدايي به مثابه جدايي ساحت عمومي سكولار از ساحت خصوصي كه دين را هم شامل مي شد بود.

وبر عقلاني شدن را جان مايه مدرنيسم مي داند و با اشاره به فرايند نو سازی غربي واژه ی عقلاني شدن را به كار مي برد. ويژگيهاي جامعه ي غربي و اصول فكری و روانشناختی غربی منجر به بر آمدن سرمايه داری و ايجاد ساختارهای عقلانی و قانون برای اداره امور شده است. حركت به سوی پيشرفت تكنولوژيك و علمي در ويژگيهای ساختاری انديشهی غربي ريشه داشت و بر آمدن سرمايه داری غربي را امكان پذير ساخته است. وبر تغييرات اجتماعي را موكول به تغييرات فكری و روانشناختی از پيش مهيا شده غرب می دانسته كه از ظهور كالوینيسم و پروتستانيزم ناشی شده بود. به همين سبب دو نوع عقل گرايي در تاريخ غرب متصور بوده است اول عقل گرايي فرهنگي و دوم عقل گرايي ساختاری. در ابتدا طبق آنچه اموزه های كالون بوده، تلاش وكوشش ورياضت برای آباداني دنيا جزئی از برنامه ی مذهبي بوده است و نه برای اندوختن ثروت بلكه براي رهايي از وسوسه هاي دنيا بوده است. (که بيشتر مفهومي ارزشي داشته.) چنين تفكر ارزشي مسير را براي رشد انديشه هاي عقلاني مهيا مي كند. جهان بيني عقلاني در طي انچه نهضت خرافات زدايي گفته مي شود سرچشمه نو گرايي در عصر بعد از خود است.

جريان نوسازی و گذار از سنت به مدرنيته در غرب روندی تدريجي داشته است. وبر عقلاني شدن را در سه مرحله تقسيم بندي مي كند:

نخستين مرحله، عقلاني شدن انديشه است كه جهان بيني سيستمي وشامل اسلوب بندی كردن عقايد مذهبي و رد موهومات و خرافات ازدين مي باشد.   

وبر برای جنبش كالونيسم به خاطر تجديد ساختار آموزه هاي تئوريك غرب كه نتيجه ی آن تغيير اخلاقي و روانشناختي در شكل اخلاق پروتستاني " احساس وظيفه "به وجود امد اعتبار قائل بود. اصطلاحي كه وبر از ان استفاده مي كند"طلسم زدايي از دنيا " كه به معني جابجايي تدريجي نگرش مذهبي و وسايل سحر آميز با نگرش هاي علمي و وسايل تكنيكي بوده و چنين استدلال مي كند كه در اين دوران جهان بيش از انكه تحت سلطه ي حكومت نيروهای نامعلوم و محاسبه نا پذير باشد بر طبق قوانين قابل كشف علمي است.

بر امدن عصر روشنگری و ظهور

روشنفكر كه زين پس در تاريخ غرب مهمترين نقش را بازي خواهند كرد در اين مرحله رخ داده است. در ادامه ي چنين نهضتي عقلاني شدن جهان و روند عقلاني سازي با استقرار روش ها و شيوه هاي علمي و پيشرفت تكنولوژي تقويت شد و بدين سان حركت تدريجي به سمت عقلاني شدن روابط اجتماعي تسريع شد.

بروز انقلاب كبير فرانسه به دليل نهادينه نشدن ساختارهاي عقلاني و در تقابل با انديشه ی عقلاني آن زمان بوده كه حاصل كار انديشمنداني چون "ولتر" است.

 

عقلاني شدن زندگي، دومين مرحله اي بوده است كه وبر تصوير كرده. جهان بيني فرهنگي كه زماني به صورت يكپارچه بوده، به حوزه های متمايز و مستقل و منفك از هم جدا مي شود. عقلاني سازی اجتماعي پديده ای چند بعدی است كه عناصر روانشناختي و اجتماعي را با هم تركيب مي كند. در يك محيط اجتماعي روابط حقوقي، اقتصادی، فرهنگي و حتي ديني همگي بر پايه ی توضيح عقلاني صورت مي گيرد كه جهت گيری آن معطوف به هدف در حال ظهور است و لنگرگاهش هم در نظام شخصييتي و هم در نظام نهادهای اجتماعي است.

 

وبر سنگ بنای چنين نظام اجتماعي عقلاني را بنگاههاي اقتصادی سرمايه داری و دولت مدرن مي داند كه ارزش ان به صورت عقلاني قابل محاسبه است و روابط ان بر اساس محاسبة ارزش ای است كه از درون ان بر مي خيزد و نه ارزشي كه از بيرون بر ان تحميل شده است. اما وبر از عقلاني شدن جانبدارانه و غير متعادل نيز آگاه است. او تصديق مي كند كه سازمانهای اقتصادی به غايت عقلاني، تابع منافع بيروني و به صورت منافع ثروت و قماربازی در مي آید.

صورت بندی وتفكيك جامعه به حوزه های مستقل پيشرفته ترين مرحله ی روند عقلاني سازی است و در عين حال مسئله آفرين ترين انها نيز هست. تجزيه و تلاشي كه ناشي از تنش افزايش يافته ميان حوزه های اجتماعي و فرهنگي است و از طرف ديگر نتيجه ی فقدان يك اصل متحد ساز است كه قادر به متحد كردن اين حوزه ها باشد.

وبر نشان داد كه عقلاني سازي روندی واحد نيست بلكه مركب از روند های مستقل و متنوع بسياری است. عقلاني سازی در حوزه هاي اقتصاد، حقوق، اداره ی امور و اخلاقيات مذهبي در جهات مختلفي پيشرفت مي كند و مطابق با اصول متفاوتي است. در نتيجه به سختي مي توان هر گونه اصل يا مجموعه اي از اصول متحد سازنده را كه بتواند يك معني كلي و جامع از تجربه ي مدرن بدهد يافت. ايجاد سنديكا های مختلف و حس رقابت و جدايي بين طيف های مختلف جامعه از قبيل جدايي كارگران و معلمان صاحبان ثروت و صاحبان مشاغل و غيره كه هر كدام برای خود هويتي جداگانه قائلند از اين قسمند و نتيجه ي چنين عقلانيتي هستند.

روي هم رفته عقلاني سازي و روند عقلاني شدن جامعه ِ تنها بر روابط و كنشهای با معنا تاكيد مي كند و از جواب به اساسي ترين سئوال بشر غافل مي ماند كه "حاصل اين همه تلاش چيست و چنين جهدي به چه علتي است؟" به عبارتي در جامعه ي مدرن تنها ميتوان از كنش با معنا سخن گفت نه از زندگي با معنا.

اما كار دين تنها جواب به چرايي زندگي است و در معني دادن به جهد و تلاش ادمي و در اكثر موارد كنش هاي عقلاني را نمي طلبد و اين بزرگترين تفاوت ميان جهان بيني سكولار و جهان بيني ديني است.

تا به اينجا روابط كاملا بر اساس همان ارمان سكولاریسم است؛ يعني جدايي حوزه ى خصوصي از حوزه ى عمومي. اما در جوامع سنتي، قرائتي تماميت خواهانه تمام روابط را منوط به اجازه ي دين خواهد كرد. از آنجا كه جامعه خود مصنوع آدمي است سازمانها ى ديني و ساحت اجتماعي ديندارانه به همراه ديگر مقولات اجتماعى به عنوان محصول كنش عاملهای انساني تصور مي شوند. نهاد های ديني بر اساس بر داشت خود تفسيری فاقد تنوع و مبتني بر معيار مشابهت را ارائه خواهند داد چرا كه تفسير ديني همواره متكي بر منبعي واحد و مشخص بوده و در انحصار گروه معيني به نام روحانيون قرار داشته است. جاي در چنين جامعه اي به تكثر ارا كه مبناي تفسير مدرن از دين است تفكر غالب حاكم خواهد شد. همان گونه كه تجربه ي غرب نشان مى دهد دستيابي به نوگرايي بدون ارائه تفسيری جديد از دين و عقلاني كردن آن ميسر نيست در واقع عقلاني شدن بايستي در ابتدا به مثابه ی ارزش دينى بيان شود.

مدرنيته صورت بندى خود را از باورها و اعمال مذهبي ايجاد كرده است. اين رويكرد نشان ميدهد كه بحرانهاي موجود در دل مدرنيته آن را مجددا به حوزه ی قدسي سوق خواهد داد. ارائه تفسيري جديد از دين براي سازگاري دين و مدرنيته آنان با تفكيك عرفي گرايى به عنوان ايدئولوژى از عرفى شدن (سكولاريزاسيون) بيان داشتند كه عرفي شدن هيچ گونه تهديدى براي دين در دنياى جديد نيست.

چنين تفسير جديد را در كشور ما طيفي از مصلحان ديني كه به غلط به آنان روشنفكر ديني اطلاق مي شود برعهده دارند. اين اصطلاح يك مغلطه است بدين جهت كه روشنفكری در غرب نمادي از عقل كامل است. طبقه اي كه ملت را در مقابل بحرانهاي پيش رو به ساحل سعادت رهنمون خواهد شد. بديهي است كه ابزار كار چنين شخصي شك درباره ي تمامي مقولات مطلق از جمله دين است. به همين معنا روشنفكري ديني جمع اضداد است (پارادوكسيكال). هر چند كه امكان دارد دينداري فرضي درست باشد اما براي يك روشنفكر جائز نمي باشد.

اما براي گذار به مدرنيته مهمترين وظيفه را همين مصلحان ديني برعهده دارند كه شرايط و بستر لازم را براي پذيرش مدرنيته مهيا خواهند كرد. اينان عهده دار شناسايی مفاهیم مانع پروژه ى نوسازى اجتماعى و سياسى و نوسازى انها هستند. روشنفكران براي استقرار مقولاتی مدني چون نهادهاي دموكراتيك، نهادينه كردن آزادى، قانون و شكل بندي يك جامعه مدني دچار مشكلاتي هستند كه نو انديشان ديني از طريق سازگار كردن مفاهيم ناسازگار با مقولات مدرن به نوگرايان اجتماعي و سياسي كمك مي كنند. چنين تحولي در ساختار هاي اجتماعي و سياسي بدون دگرگوني در ساختار معرفتي جامعه ممكن نيست و اين دگرگوني تنها به دست نو گرايان ديني امكان پذير است.

|+| نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386  |
 حق نان ونمک

از جمله خصوصیات فرهنگی ما نگهداشتن حق نان و نمک یا به عبارتی حرمت نان و نمک است. نان در فرهنگ ایرانی دارای حرمتی نمادین بوده به گونه ای که در کشور تاجیکستان که درون مرزهای فرهنگی ایران جای میگیرد به زیر بالین نوزاد تازه بدنیا آمده تکه نانی میگذارند و یا مهمان تازه از سفر بازگشته را با نان و نمک استقبال میکنند. در ایران نیز مردم نان را از سر راه برداشته و به کناری میگذارند. معنا و اعتبار نمادین نان در واقع برمیگردد به زحمت و تلاشی که برای آن کشیده شده است. معنای زیبایی است. حرمت نان و نمک توصیه میشود به کسانی که بر سر سفره بزرگی، دولتمندی یا خیری نشستند و از عذاب گرسنگی شبی رهایی یافته اند. نه تنها در مورد غذا بلکه در مورد محبت و لطف نیز چنین قدرشناسی توصیه میشود. این نیز سنت زیبایی است که خیرین را به تکرار عمل نیکشان تشویق میکند.

به هر روی در کشورهایی که در دوره ای از تاریخ خود طعم فقر عمومی را کشیده باشند و غذا به عنوان کالایی که ارزش مبادله زیادی داشته در مناسبات اجتماعی وارد میشود. این نیاز آن زمانه بوده اما در محیطهای ظلم خیز و ناعادلانه خصوصیات پسندیده نیز از اصل خود منحرف شده و ابزاری در دست کسانی که با سخنان لغوی چون "نمک گیر شدن" تقاضاهای غیر منصفانه خود را مطرح کنند. تقاضا هایی گاه تا مرز گذشتن از عقاید و سر سپردن به صاحب حق. به گونه ای که شخص نمک گیر شده سعی میکند با دادن ناهار یا شام و یا هدیه و رشوهای این حق را از سر خود باز کند. با کمی دقت به سایر مناسبات اجتماعیمان از قبیل مناسبات دوستانه، مراعات همسایه، حفظ شأن فامیل، احترام به بزرگتر و نگهداشتن حرمت موی سپید که در راستای قدرشناسی صادقانه ای بوده اند بدل میشود به چنین سرنوشتی که شرح آن رفت.

چنین مناسباتی است که باعث میشود آن کس که از بیرون با این روابط مواجه میشود خصوصیات فرهنگی و مناسبات سنتی ما را با دیده ای خوب ننگرد و حتی چنین خصوصیاتی را مذموم بپندارد. یا صحنه ای را ازفیلم "حاجی واشنگتن" ساخته زنده یا علی حاتمی میکم. انگاه که حاجی ساده دل به خیال خود قصد نمک گیر کردن رئیس جمهور آمریکا را دارد. طنز زیبایی است او از مناسبات دولت و قانون و نهادهای آمریکا بی خبر است و میپندارد میتوان با نمک گیر کردن رئیس جمهور آمریکا او را مدیون خود سازد! با نگاهی به ایران آن روزگار یعنی ایران دوران قاجار به گواه بسیاری از نوشته ها و سفرنامه ها ایران روزگار خوب خود را نمیگذراند و در سراشیب انحطاط قرار داشت. هر کجا که کسی بر حسب تصادف و اتفاق به مال و منال و شوکت و قدرتی میرسید چاپلوسان و کاسه لیسان او را احاطه میکردند و طمع کارانه منتظر فرصتی بوده اند که از سفره پهن شده  بهره ای ببرند.

مناسبات غذایی و نشستن بر سر سفره دیگران از جمله مهمترین مبادلات و پاداشهایی است که در جوامع گوناگون مردمان نسبت به هم روا میدارند. میتوان نمونه های دیگری را در جوامع گوناگون یافت به طور مثال رسم هدیه دادن و هدیه گرفتن در جوامع غربی یا سنتی به نام پتلاچ در میان اقوام سرخ پوست آمریکای شمالی که میان رؤسای قبایل هر کس که بتواند هدیه ای ارزنده تر پیش کش کند از لحاظ اعتبار جایگاه بزرگتری دارد . حق نان نمک را هم میتوان به عنوان یک بده بستان تعریف کرد. کسی را که بر سر سفره خود دعوت میکنیم معمولأ چیزی بیش از شریک شدن در غذا و سیر کردن منظور بوده است. نوعی مبادله اجتماعی است که از این طریق مردم مناسبات خود را با دیگران از نظر دوری یا نزدیکی باز تعریف میکنند. میتوان گفت که چنین سنتی نه تنها در جوامع پیش از مدرن شدن بلکه در جوامع مدرن نیز مرسوم است. مردم این جوامع نیز روابط خود را با دیگران طبق فراگردهایی البته متفاوت تعریف میکنند. میتوان گفت که راههای چنین فراگردی در دوران حاضر متنوع تر شده.

در نبود نهادهای امنیتی و اجتماعی در دوران گذشته جامعه به نوعی با رسوم و سنتهایی از قبیل "حق آب و گل" ، "حق نان و نمک"این نقیصه را جبران کرده بود و مردم با یکدگر به نوعی تشریک مساعی دست یافته بودند. امنیت روانی حاصل از همنظری با دوستان و همسایگان یا کسانی که به اصتلاح خودی به شمار می آیند. اکنون اما دیگر چنین مناسباتی را کمتر میبینیم و میتوان گفت که موضوعیت خود را از دست داده. نه تنها دیگر غذا چنان ارزش مبادلاتی ندارد (به نسبت آن دوران) بلکه نیاز به امنیت روانی و تشریک مساعی از طریق ارتباط با همفکران و پشتوانه قوی عقیدتی در دنیای امروز به گونه ای دیگر رفع می شود. امروزه دولت ها و نهاد ها این وظایف را بر عهده گرفته اند و موضوع مهم مبادلاتی انسان مفهومی است به نام حیثیت و اعتبار به عبارتی دیگر پذیرفته شدن از طرف جمع.

دولتها تا حدودی راه رسمی کسب اعتبار را برای شهروندان باز میگذارد. نهادهای دانشگاهی ، سیاسی، و اجتماعی از جمله نهادهایی هستند که دولت به توسط آن هم احساس رضایتی به شهروندان خود به خاطر کسب اعتبار میدهد و هم راه مؤثرتری برای کنترل آنها ایجاد میکنند. هر جا که نتوان چنین اعتباری را به صورت عادلانه در کشور ایجاد کرد راه را برای گسترش اعلام هویتهای تازه به توسط گروههای غیر رسمی باز میکند. از جمله این گروهها ی غیر رسمی می توان به گروههای تبهکاری یا اصتلاحأ گنگ ها  اشاره کرد. فراگرد دیگری که برای روند پذیرفته شدن یا کسب اعتبار وجود داردNGO.ها که نهادهای مردمی یا غیر دولتی هستند که چند وقتی است در ایران هم پا گرفته اند ولی از سالها قبل در غرب وجود داشته است. به عنوان مثال سازمان صلیب سرخ اولینNGO ای بوده است که ایجاد شده.

به رغم تحول هایی که در جهان به وقوع پیوسته هم در اروپا و امریکا و هم در ایران شاهد ایستادگی مناسبات اجتماعی سنتی هستیم. وجه نمادین و هویت ساز بعضی از سنت ها که باعث میشود در جهان چند فرهنگی امروز شاهد پای گیری سنتها در غالبهای جدیدی باشیم. کم بیش در داخل مرزهای کشورهای جهان شاهد برخورد و زیست فرهنگ هایی از نظر زمانی و مکانی بسیار متفاوت هستیم و در نتیجه اعلام هویت فرهنگها به عنوان گروهی متمایز و دارای اصالت مشخص. رونق دوباره چنین مناسباتی به صورت نمادین از قبیل "حرمت نان و نمک" را میتوان در مقابل هویتهای تازه و امروزین بیان میشود، جست.

در کشورهای توسعه نیافته نیز میتوان چندگونگی فرهنگی را به گونه ای دیگر و متفاوت از کشور های توسعه یافته تر دید. در کشورهای توسعه یافته مهاجرت و خواست افراد به تمایز و تفاوت است و همچنین پذیرا بودن فرهنگ آن کشورها ست که باعث چندگونگی فرهنگی میشود اما در کشورهای توسعه نیافته این نفوذ مدرنیته از یک سو و پدیدارشدن مفاهیم جدید و از سوی دیگر باز تعریف هویت قومی، ملی و مذهبی بوده که کمتر تحت تأثیر مدرنیت بوده اند و یا خود را در مقابل آن در خطر میدیدند باعث این چندگونگی فرهنگی شده.
|+| نوشته شده توسط مسعود در شنبه بیست و هشتم مهر 1386  |
 
 
بالا